سه هفته پیش می خواستم برم دانشگاه تامدرک لیسانسمو بگیرم.

   مادرم گفت: پسر نرو به دلم بد افتاده  ؛صبر کن؛ بعد عید برو !

 گفتم: یک کلام نه ؛

به  نگار  و  ترانه و افشین  هم زنگ زدم که بیایید با هم بریم ولی نشد آخه   واسه نگار خواستگار اومده بود و ترانه  هم به بهانه نگارمارو پیچوند؛ افشین کثافت هم مگه (بدون ترانه) تنهایی  جایی می ره (نامزدن  مثلا" خیر سرشون )

خلاصه رسیدم ترمینال؛ متاسفانه بلیط گیرم نیومد  ؛ تصمیم گرفتم با خودرو شخصی  برم . سر  چهاراه تهرانپارس ایستادم وگفتم آمل !!

خبری نشد .

باز گفتم: آقا آمل تشریف می برید باز هم خبری نشد !!

با خودم می گفتم آخه مرد حسابی  این چه رشته ای بود خوندی که یهویی…

یک چیز یکه بیشتر شبیه شاتل فضایی بود تا ماشین جلوی من نگه داشت!!

شیشه ها کاملا دودی ؛رنگ نقره ا ی؛  لاستیک به نازکی  کش شلوار بابا رحمت ....

شیشه اومد وپایین ...جلل الخالق  فرمون این وری بود از اون جلل الخالقتر خانمی بود که پشت فرمون بود ...

پرسید: ببخشید تنکابن از کدوم وره؟؟؟ 

منم  یه نگاه به چپ ویه نگاه به راست کردم و صدامو صاف کردم وگفتم :

 هه چه جالب من هم میرم تنکابن

 گفت :پس تشریف بیارید با هم بریم اگه زحمتی نیست؛

منم از خدا خواسته گفتم: نه چه زحمتی !!

دوتا بوق زد و یه پژو دنده عقب گرفتواون خانمه گفت: شما با اون ماشین برید من هم دنبالتون می آم.

چی فکر می کردیم چی شد!!

گند بزنن تو این شانس ؛حالا چی کار کنم ؛

پیش خودم گفتم: ولش کن باهاشون می رم ؛آمل که رسیدیم  وسط راه قالشون میزارم.

رفتم نزدیک پژو شدم ؛اومدم سوار بشم  که دیدم راننده یه  پیرزنس  با یه عینک ته استکانی ؛ عقب هم  رانی زرد آلو ؛سه پیر زنه  دیگه که انگار هزار ساله ریق رحمتو سر کشیدن .  باورتون نمی شه روی صندلی جلو چی گذاشته باشن خوبه؟؟

"توالت سیار"!!

وای این چه مصیبتی بود ..

با یک تبسم سالمند دوستانه گفتم  حاجیه خانم اجازه بدین این رو بذاریم  صندوق عقب!!پیرزنه گفت :نه پسرم  عقب جا نیست ؛ برش گردون بذار جلو پات..اینجوری با دستت هم بگیرش...

.می خواستم خفش کنم ؛ خدا وکیلی  این  یه عذاب واقعی بود!!!......

هنوز به پلور نرسیده بودیم که یکی از سیندرلاها  از خواب ناز بلند شد و آب خواست ؛ خانم راننده  به من گفت: یه کم اب بهش بدم من بدبخت فلک زده  یه نصفه استکان بهش اب دادم هنوز اب از حلق واموندش نرفته بود پایین که گفت دستشویی دارم .منم خودم زدم به کوچه علیچپ که انگار اصلا" نشنیدم که کی چی گفت.

...شهناز جون؛ راننده مون می گم  یه جایی کنار جاده نگه داشت وبه من گفت پسر گلم  دست این خانمو بگیر ببر دستشویی

گفتم :بله!! من ببرم? آخه خانم  من…

گفت :کاری نداره؛ بعد شروع به توضیح دادن کرد که این کار  و بکن؛ این جوری ببرش اونجوری  بذارش؛ ا ینجوری بشورش ؛ اونجوری بیارش؛ خلاصه  یه دستورالعمل  کامل و البته کاربردی  جهت شستشوی  سیندرلاها داد.

این پروسه رو دو بار دیگه برای دو لیدی دیگه انجام دادم.

این قسمت رو خودم برای خودم سانسور می کنم چون وقتی فکرش وهم می کنم می خوام خودمو دار بزنم ؛آخه من چقدر اح.. وبی.. ونف.. هستم

دوباره سوار شدیم  تو مسیر  همش به این فکر بودم که رسیدم آمل می پرم پایین و فرار ؛با همین آرزو خوابم برد.

به یک تکان از خواب پریدم  داشتم چشممو می مالیدم که  چشمم به یه تابلو خورد :

"تنکابن 50کیلومتر"

ای خاک بر سر من ؛ من خوابم برده بود اونم نزدیک هفت؛ هشت ساعت!!

آمل  کجایی نجاتم بده ..

هر سه سیندرلا  بیدار بودن و مشغول خوردن ؛ خانم راننده  هم تخته گاز می رفت ؛

دلیل  تخته گاز رفتنش وقتی فهمیدم که خانمهای سیندرلا رو یکی یکی به در خونه هایی میرسوند؛  هر بار ده دقیقه صبر می کرد و یه بسته می گرفت و می اومد

سیندرلای آخر رو جایی پیاده کرد که خانم باکلاسه گفت نگه دار!

فیلم قشنگی بود

خانم باکلاسه ماشینش سر یه کوچه نگه داشت  بعد سیندرلای آخر رو که هواس  درست وحسابی و هم نداشت سوار ماشین خودش کرد ؛یه پولی به خانم راننده داد بعد نشست تو ماشینشو حرکت کرد به سمت یه ویلا ؛ نمی دونم عروسی بود جشن بود؛ چی بود؛ خیلی شلوغ بود و انواع واقسام ماشینای آخرین مدل او نجا پارک شده بودند؛ نزدیک رفت دوتا بوق زد و در بازشد و دو نفری سوار بر ماشین رفتند داخل  که مثلا" آره اون سیندرلا رو خودم از تهرون تا اینجا آوردم.

فکر کنم جنازه سیندرلای آخر قیمتی هم بوده و نمی دونستم .

خلاصه کلام اون روز به خاطر خدمتی که به خانم راننده کردم چهل تومن به من داد البته بعد از تعارفات  بسیار ...

پرسون پرسون رفتم ترمینال ؛ خواستم بلیط بگیرم برای تهران که یه دختر هم سن و سال خودم  نزدیک اومد وگفت: آقا  ببخشید مسیر شما تهرونه؟؟ گفتم : بله

گفت: من از مشهد میام  حالا می خوام برم تهران ؛می شه با من بیاید من را ه رو بلد نیستم !!!پیش خودم گفتم ای داد بازم سیندرلا ی ایضایی!!

گفتم خانم چند نفرید؟گفت :دونفرگفتم: شما و؟؟؟گفت خواهرم؛گفتم خواهرتون چند سالشه ؟گفت :آقا اصول دین می پرسین  ؟"گفتم :نه خانم می خوام مطمئن بشم  جاتون تنگ نمی کنم

خندید و گفت این چه حرفیه ؟؟

منم دیکه صداشو در نیاوردم وپریدم تو سانتافه و تا تهران امدیم وتمام خاطرات  سرپا کردن  و شستن وگرفتن و بردن و تیلید کردن و اوردن و بردن به دست فراموشی سپردم

ولی نمی دونم دستم چرا اینقدر بو می ده!!!

 

+ نوشته شده در Mon 24 Oct 2011ساعت 9:59 PM توسط mania |

+ نوشته شده در Wed 19 Oct 2011ساعت 3:39 PM توسط mania |


+ نوشته شده در Tue 18 Oct 2011ساعت 8:27 PM توسط mania |


+ نوشته شده در Tue 18 Oct 2011ساعت 12:44 PM توسط mania |

+ نوشته شده در Tue 18 Oct 2011ساعت 12:36 PM توسط mania |

دانشگاه‌ها به تفکیک استان

فهرست روزنامه‌های ایران

خبرگزاری‌های جمهوری اسلامی ایران

پایگاههای داخلی مرتبط با کارآفرینی

پایگاههای خارجی مرتبط با کارآفرینی

+ نوشته شده در Mon 17 Oct 2011ساعت 8:25 PM توسط mania |

+ نوشته شده در Mon 17 Oct 2011ساعت 1:13 PM توسط mania |

+ نوشته شده در Sat 15 Oct 2011ساعت 11:22 PM توسط mania |